مسافر
-
تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 17:02
نه با خودت چتـــر داشتی نه روزنـــامه نه چمـــدان… عـــاشقت شدم… از کجا باید می فهمیدم مســـافری ... پی نوشت: parmida
تنها بودن
-
تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 17:02
یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده امبرای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم … آنقدر تمـــــــــیز میخندم که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی … و من در جیب هـــایــــم دست های خالـــی ام را فریب دهـــم که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد … پی نوشت: parmida
یکی بود و یکی...
-
تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 17:02
من همیشه از اول قصه های مادر بزرگ می ترسیدم و آخر هم به واقعیت می پیوست… یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!! پی نوشت: parmida